|
khandani |
|
خانه وبلاگ
بايگاني شده ها
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
s_basirzadeh38 بصيرزاده
آرشیو وبلاگ
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آبان ۸٥
لینک دوستان
دفتر شعر
سلام هم زبون
خاطرات
دوست یابی سالم
وبلاگ هاي عاشقانه
اخبار ایران
تفريحات اينترنتي
آموزش طراحی وب
طرفداران پرشین بلاگ
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
نمادهای سفره هفت سین
سنجد ( Sorb ) : نمادی است از زایش و تولد و بالندگی و برکت
سمنو (Samanoo): نماد خوبی برای زایش گیاهی و بارور شدن گیاهان
سبزه (Verdure) : موجب فراوانی و برکت در سال نو شود، رنگ سبز آن رنگ ملی و مذهبی ایرانیان است.
سیب سرخ (Red Apple ) : نمادی است از باروری و زایش
سماق (Sumac) : برای گندزدایی و پاکیزگی
سیر (Garlic) : برای گندزدایی و پاکیزگی
سرکه (Vinegar) : برای گندزدایی و پاکیزگی
قرآن(Quran) : کتاب مقدس هر آیین
تخم مرغ (Eggs) : از نوع سفید یا رنگی نمادی است از نطفه و نژاد
ماهی سرخ (Gold Fish) : ماهی یکی از نمادهای آناهیتا فرشته آب و باروری است و وجود آن باعث برکت و باروری می گردد.
سکه (Silver & Gold Coin) : موجب برکت و سرشاری کیسه است
نقل (Comfit ): نمادی است از زایش و تولد و بالندگی و برکت
شیرینی (Sweets ) : نمادی است از زایش و تولد و بالندگی و برکت
آجیل (Nuts) : نمادی است از زایش و تولد و بالندگی و برکت
اسپند ( Wild Rue): در زمانهای قدیم مقدس بوده و در رسم های نیایشی بکار برده می شده.
انار (Pomegranate) : پردانگی انار نشان از برکت و باروری است.
سبز کردن گندم
200 گر م گندم را تمیز کرده و بشوئید روی آن را به ا ندزه 3-4بند انگشت آب بریزید دوروز بماند و طی این مدت 2بار آبش را عوض کنید.
وقتی که گندمها نوک سفید رنگی زدند در آبکش ریخته و رویش را آب بگیریدتا ترشی آن از بین برود البته باملایمت و سپس در دستمالی خیس بریزید و در ظرفی در حای خنک بگذرارید روزیچند بارروی پارچه آب بپاشید تا دستمال خیس بماند.
سعی کنید آب در ظرف نباشد چون گندم میترکد وقتی ریشه زد آن را در ظرف موردنظر پهن کرده و پارچه رویش انداخته هر روز کمی آب مپاشیم تا ساقه پیدا کند وقتی سافه نقره ای شد پارچه را برداشته و هر ر وز کمی آب می پاشیم و سبزه را در جای خنک میگذاریم تا زود زرد نشود توجه داشته باشید که هیچوقت نبایدآب درون ظزف بماند چون ترشیده میشود.
ضیافت آب، شعر و روضه
خواستم بگویم آب، بیت اول محرم است؛
ولی...
ناگهان الف، قامتش شکست و گفت:
باز این چه شورش است که در خلق عالم است؟
پاسخش نوشت، مرد خندههای بزمِ عاشقان بُرَیر و گفت:
شور نیست؛
شهدی از شهادت است؛
از جناح دشمنان جنایت است؛
از برای دوستان شفاعت است؛
البته برای بنده هم، حور العین جنت است!!!
و بعد از این مزاح مشتیانهی بشر،
الفبای زندگی،
در حضور اسم و فعل و حرف و قید، خنده زد، پس از تمام سالها خستگی...
مثل پهلوانِ کوچهی بلا،
کربلا!
و کلاس درسمان، واژهای شنید، آشنا.
هان چه شد؟
دل شما شکست...!؟
من هنوز، روضهای نخواندهام که هایهای گریه میکنید و میروید!!
کجا؟
گفت: رخصتی بده بروم.
فرصتی به وسعت تمامی اسارتم.
آقا ! اجازه هست حُر شوم؟
اجازه هست؟
و کاش این اجازه را حُر نه، حَرمله میگرفت...
ناگهان کلاس اخم شد.
آهان.
خیر و شر را به نوبت جلو نرفتهام؟
ببخشید، هنوز کلاس اولم.
ولی، باور کنید حرف حرمله سین سه شعبه است.
درست مثل سین سینهی پدر، سر عمو، سیبک گلوی پسر.
و این بار کلاسِ درس، سیاه شد از این همه عزا.
و هم کلاسیام جویبار اشکِ کربلا.
گفتم:
نه، ببین!
گریه را شروع نکن، هنوز به کاف و گاف ماجرا مانده است.
ما هنوز حرف صبر را نخواندهایم.
عین عباس هم به جای خود.
قاف قصه را چگونه ول کنیم؟
پس، با اجازهی معلمم! دوباره دوره میکنم:
الف، آب.
ب ، بریر.
ت، تفنگ.
نه به سال شصت و یک ، بل به وقت جنگ!
همین صبح روز قبل...
کجا؟
غزه، جبل العامل، نینوا.
هویزه، شلمچه، دشت لالهها.
خوب بس است، حاشیه نمیروم!!!
و ادامه میدهم...
جیم، جَون رو سفید.
ح، حبیب.
خ، خیام سوخته.
دال، دست تشنهی فرات.
ذال، ظلم ظالمان!!!
معلم گفت:
نه، نخوان...!
اشتباه داشتی.
یک غلط گرفته شد.
19...
دقتت کم است، حواست کجاست؟
بخوان.
ر، روز اشک و گریه و جنون.
ز، زهیر، غرق خاک و خون.
سین، سلام تا قیامت قیام.
شین، شمر بر سر عمارت خیام.
صاد ، صبر بانوی حرم، زنیب، آن دلاور خاندان کَرَم.
ضاد، ظلم در غروب روزِ غم.
و باز تذکر معلمم:
صبر کن، نخوان، نخوان.
تو باز هم غلط خواندهای!
ببینم؛
مگر به غیر ظاء ظلم را ندیدهای، که هرچه ذال و ضاد و ظاء هست را یکی میکنی؟
و گفتم:
آقا اجازه!
چرا دیدهام.
ولی؛
طا، طلسمِ.
ظا، ظلمِ.
عین، عصرِ کربلا؛
و غین، غارتِ خیام؛
و فا، فتنه زمان.
امانِ قاف این قبیله را بریده است...
اِ.
آقا اجازه هست!
چرا شما، گریه میکنید؟
و بغض معلم، امان نداد بگوید برای بچهها.
کاف کربِ والبلا، حکایتیست که لام تا کام آن برای هر کسی شنیدنیست...
ولی اندکی بعد؛
بلند و بیدریغ گفت:
تو بشین، درس را ادامه میدهیم.
بچهها، به یاد میآورید، داستان درس میم منتظر تا کجا ادامه داشت؟
مبحث من الغریب تا، الی الحبیب روزگار؟
یکی گفت:
تا سر نزاع نونِِ جان و نان و مال و دشمن و وطن!
دیگری ادامه داد:
واوِ وای؛ وای مردم به خواب رفته را، حسرت گذشته را و آه پای تخته را هم اشاره کردهاید.
سومی دست بالا گرفت و گفت:
و آخر کلاس که شد، فرد منتظر از خودش سوال کرد:
چرا وَ چرا ظلمی و مُحَرمی و غفلتی؟
و چرا خالی است، حرف حجتی؟
و در غربت است، هـ مثل هادی هدایتِ امتی؟
معلم تشکر نمود و گفت:
بعد ازاین، منتظر ادامه داد راه را با ندای:
یاءِ ، یا حسین، یا فارس الحجاز!
مکث کرد و ادامه داد:
...خوب بچهها؛
تمام شد درس شما.
به آخر، زمان الفبا، رسیدهایم.
اما...
گچ پژِ اصیل آب و خاکمان رنگ کربلا نگشته است!!!
راه حل چیست؟
و سکوت پر تلاطم کلاس، در پی جواب، اشاره کرد به من، که میخواستم بگویم:
آب، بیت اول محرم است.
و گفت: غذای روضه با تو است که شور را شروع نمودهای.
حال؛ شیرین، تمام کن!
و گفتم:
گ ،گِلِ محبت وجودتان.
چ ،چای و قند روضه تان.
پ، پلو وَ قیمهی ظهرتان.
ژ، ژرفنای نگاهتان.
و تمام کرد این ضیافت قشنگِ آب و شعر و روضه را!
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٧/۱٢/۱٠ - s_basirzadeh38 بصيرزادهخدایا میشنوی ؟
خداوندا به من توفیقی ده که فقط یک روز بنده مخلص تو باشم که می دانم حتی ساعتی این چنین بودن بس دشوار است .
خدایا یا مهر آنان را که در دلشان بر من محبتی نیست از دلم بیرون کن یا به من صبری ده که کسانی را که دوستم ندارم دوست داشته باشم .
خدایا سینه ام را چنان بگشای که درد های تمام عالم را در آن جای دهم. حتی درد محکوم شدن به گناه های ناکرده ام را.
خدایا بر من ذره ای از رحمت بیکرانت را ببخش تا بتوانم آنانکه محبتم را تقدیمشان کردم و تحقیر شدم ، آنان که دوستشان داشتم و دشمنم داشتند و آنان که درحقم ظلم کرده اند را ببخشم.
خداوندا دستانم خالی اند و دلم غرق در آمال . یا به قدرت بیکرانت دستانم را توانا گردان یا دلم را از آرزوهای دست نیافتی خالی کن .
خدایا می دانم که نادانم به ذره ای از علم بیکرانت دانایم کن .
بارالها زبانم در ستایش تو قاصر است به من زبانی عطا کن تا گوشه ای اندک از رحمت بیکرانت را سپاس گویم .
خداوندا راه گم کرده ام ، هدایتم کن .
خدایا قلبم را از تمام کینه ها پاک کن که غیر از تو کسی را بر این کار قادر نیست .
خدایا شکّم را به باور ، باورم را به ایمان و ایمانم را به یقین مبدل فرما.
خداوندا با من چنان کن که در خور مقام پادشاهیت باشد نه در خور مقام پست دنیایی من .
یا رب نظر تو برنگردد......................
ای که میپرسی نشان عشق چیست ؟
عقل سرعت می دهددر کارها
عشق جرات میدهد بر کارها
عقل مارا سوی دانایی برد
عشق ما را سوی زیبایی برد
این یکی انگیزه را میپرورد
آن دگر اندیشه را میگسترد
عشق را با عقل همپیمان کنید
هر دو را در جان خود مهمان کنید
هر دو ما را راهنما و رهبرند
هر دو ما را سوی مقصد می برند
عشق تنها چیست؟
عقل تنها چیست؟
عقل تنها چیست؟
ماشین حساب
عشق تنها چیست؟
یک جام شراب
عقل تنها چیست؟
تنها یک طبیب
عشق تنها؟
هم طبیب و هم حبیب
عشق تنها طعمه رندان کند
عقل تنها سینه را زندان کند
این یکی درمان به دارو میکند
آن دگر انگار جادو میکند
من گمان دارم خداوند جلیل
این دو ننهاده در ما بی دلیل
ساقی اما نزد من شیرین تر است
در ترزو کفه اش شیرین تر است
هر چه خود در عشق عالم میکنم
عشق را بر عقل حاکم میکنم
ای که می پرسی نشان عشق چیست؟
عشق چیزی جز ظهور مهر نیست
عشق یعنی مهر بی چون و چرا
عشق یعنی دادن سر دست و پا
عشق یعنی مهربانی در عمل
خلق کیفیت ز کندو عسل
عشق یعنی ترش را شیرین کنی
عشق یعنی نیش را نوشین کنی
عشق یعنی تنگ بی ماهی شده
عشق یعنی ماهی راهی شده
عشق یعنی از بدیها اجتناب
بردن پروانه از لای کتاب
در میان این همه غوغا و شر
عشق یعنی کا هش رنج بشر
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٧/۱٢/۱ - s_basirzadeh38 بصيرزاده
دستی ز غیب قافیه را کربلا زد
)
با اشک هاش دفتر خود را نمور کرد
در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد
ذهنش ز روضه ها ی مجسم عبور کرد
شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد
احساس کرد از همه عالم جدا شده است
در بیت هاش مجلس ماتم به پا شده است
در اوج روضه ، خوب دلش را که غم گرفت
وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت
وقتش رسیده بود به دستش قلم گرفت
مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت
باز این چه شورش است که در جان واژه ها ست
شاعر شکست خورده طوفان واژه هاست
بی اختیار شد قلمش را رها گذاشت
دستی ز غیب قافیه را کربلا گذاشت
یک بیت بعد ، واژه ی لب تشنه را گذاشت
تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت
حس کرد پا به پاش جهان گریه می کند
دارد غروب فرشچیان گریه می کند
با این زبان چگونه بگویم چه ها کشید
بر روی خاک و خون بدنی را رها کشید
او را چنان فنای خدا بی ریا کشید
حتی براش جای کفن بوریا کشید
در خون کشید قافیه ها را ، حروف را
از بس که گریه کرد تمام لهوف را
اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت
بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت
این بند را جدای همه روی نیزه ساخت
"خورشید سر بریده غروبی نمی شناخت
بر اوج نیزه گرم طلوعی دوباره بود"
اوکهکشان روشن هفده ستاره بود
خون جای واژه بر لبش آورد و بعد از آن . . .
پیشانی اش پر از عرق سرد و بعد از آن . . .
خود را میان معرکه حس کرد و بعد از آن . . .
شاعر برید و تاب نیاورد و بعد از آن . . .
در خلصه ای عمیق خودش بود و هیچکس
شاعر کنار دفترش افتاد از نفس...
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٧/۱۱/۱۸ - s_basirzadeh38 بصيرزاده
کفشم جا موند
برای رمی جمرات هفتاد سنگ جمع کردم سنگها نبایستی صاحب داشته باشد
استفاده شده نباشددر منی سرزمین ارزو ها امدیم از طلوع روز عید قربان تا
غروب انروز وقت پرتاب سنگریزه به شیطان.تعداد سنگریزه ها باید ٧ تا باشد
و ما ٧٠ سنگ جمع اوری کردیم سنگها را از مشعر جمع میکنند و حضور ملیونها
انسان برای رمی جمرات زدن سنگ به شیطان .وقتی ابراهیم (ع) مورد خطاب
قرار گرفت که برو فرزندت را بکش.از خدا نپرسید که برای چه بکشم؟ علت کار
را نپرسید که برای چه بکشم؟بلکه هر چه خدا گفت انجام دادهنگامی که
ابراهیم برای انجام فرمان خداوند و قربانی فرزندش اول به سرزمین مشعر
امد شیطان به دنبال او شتافت به محل جمره اولی امد شیطان هم امد
ابراهیم هفت سنگ به او پرتاب کرد و هنگامی که به جمره دوم رسید
باز شیطان را مشاهده کرد هفت سنگ دیگر بر او انداخت تا به جمره
عقبه امد هفت سنگ دیگر زد و بالاخره ابلس را از خود مایوس کرد.
ما ساعت ۵ صبح رسیدیم به منی و مسیر طولانی را پیاده گذراندیم هجوم
جمعیت میلیونی که از همه طرف وارد میشدندهمه سفید پوش لبنانی ها
با شعار وارد میشدند عراقی ها با دعای فرج امام زمان و ما با عینک تلق دار
سنگها را با ذکر الله اکبر یکی پس از دیگری پرتاپ میکردیم و هر سنگی که
اصابت نمی شد بایستی یکی دیگر زد جالب اینکه در میان بارش سنگها
سنگ خودت را می بینی که اصابت میکندمرضیه لابلای جمعیت کفشش
جا ماند و کفشهای زیادی رها شده بود رضا یک دمپائئ برایش جور کرد و
پوشید..
عرفه
ما به دورترین نقطه از خانه خدا رفتیم .عرفات بود هیچ چیز چشمگیری نداشت
بیابان و کوه و چند گیاهی که به تازگی روییده بود خداوند امر کرده تا همه
در وقت معین وزمان مشخص که از روز هشتم ذی حجه ظهر تا غروب روز نهم.
چادرهای زیادی بر پا بود ٣ میلیون زائر وبعضی از کشورهای اسیائئ و
افریقائئ بدون چادر بودن وروی زمین میخوابیدن .چادرها امکانات برق و کولر
نداشت.
وهر کس به اندازه ثک متر جا داشت فرشهائی پهن بود که همراهمان پتوی
نازک سفری و لباس اضافی احرام این تمام چیزهای ما بود از مسواک و شانه
ایینه و... هر چه که تو را به مسائل دنیائئ توجه دهد حرام تا ٣ روز.
دستشوئی ها نسبت به افراد خیلی کم بود یک دستشوئئ برای ٨ تا ١٠
هزار نفر همیشه ٨ تا ده نفر در نوبت بودند.
شب عرفه شب فراموش نشدنی است از خواب خبری نیست همه در حال
عبادت و استغفار .روز عرفه روز برائت از مشرکین تمام ایرانیان شرکت کردند.
بیعت
...رسیدیم هتل کریتستال اصیل هتل نسبتا" خوبی بود تمام خوزستانی ها
انجا بودند تقریبا ١۶ طبقه بود ما طبقه١٣ بودیم و اتاق ٢٣١٩ که اسامی هم
اتاقیها در اتاق زده شده بود خانم مرضیه چاووشی و پروین محمدی هم
اتاقی مان بودند بعضی اتاقها با افراد بیشتر بنا به در خواست تا ٨ نفری نیز بود
رضا طبقه ١۴ بودکه با دکترمحمد مهدی نیک هم اتاقی بود.جوان و خیلی شبیه
به پسر بزرگم دکتر محمد که در حال حاضر تخصص رادیولوزی مشغول است
رضا خسته بود و خوابید ما که در بین راه خواب رفته بودیم و سر حال.با توکل
بر خدابا کاروان حرکت کردیم و چند بار شیطان مرا وسوسه کرد که نروم همراه
مرضیه که شوق بیشتری برای دیدن خانه خدا داست با اتوبوس مسیر یک
ایستگاه فا صله بود.
خدا را برای دعوت دوباره اش شکر کردم خداوندا آمدم تا مهمان تو باشم تا در
اولین نقطه زمین قرار گیرم (و الارض بعد ذالک دحاها)خدوندا بیعت میکنم با تو
به یاد ابراهیم و محمدٌ ص با دست خدا بیعت میکنم به یاد می اورم نماز
جماعت سه نفری حضرت محمدص خدیجه ع علی ع چه شکوهی دارد
که به نماز میلیونی تبدیل شده است و امسال ٣ میلیون زائر.
خداوندا آمدم به خانه ای که هیچ کی مالک ان نیست همه مردم یکسانند
همه نمازسان ۴ رکعتی است گویا خانه خانهء ماست. نمازی که یک نماز
قبول سبب قبول شدن تمام نمازهای عمر میشود.
حتی سنگهای اینجا با همه جا فرق میکند سنگ کعبه را میبوسیم و به سنگ
دیگری سنگ ریزه پرتاب می کنیم.
همه مردها باید قربانی بدهند
.....اولین نماز صبح را در راه جحفه به که راننده اتوبوس را کنار جاده
پارک کرد . همه پیاده شدند با آب بطری همراه وضو گرفتیم و روی
خاکهای انجا چادرم را پهن کردم و نماز صبح را خواندم با خود گفتم اینجا
جایی ایست که جای پای انبیائ و اما مانمان است اتوبوس رضا هم
رسید او هم نماز خواند ومرضیه هم نمازش را خواند پلیس سر رسید و
منطقه ممنوعه توقف کرده اید نزدیک بود جریمه شویم
ساعت حدود ٧ بود رسیدیم هتل و اعلان کردند که مردها چون که لباس
احرام به تن داشته اند و با طلوع آفتاب در ماشین سقف دار بوده اند باید
همه یک گوسفند قربانی کنند.


